تبليغاتX
چرکنویس
چرکنویس

اسمش چرک نویس است نه به خاطر این که مطالبش چرت و پرت هستند چون آن را یک آدم چرک نوشته است...

درباره وبلاگ

من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شکم هوبره را
خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد
سار کي مي آيد
کبک کي مي خواند باز کي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست ......
پیوندها
پیوندهای روزانه
خبرنامه
جای کد خبرنامه
آمار
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :
تبلیغات
جای بنر های شما
 
بنا به دلایلی با این که در اول تمام حروم زاده هایم ابراز تاسف می کنم بار دیگر بیان می دارم متاسفم که این حروم زاده ی زیر یعنی " حروم زاده ای تقدیم به خامنه ای" رابه شما تقدیم کردم و می گویم این فقط یک داستان است درست مثل داستان های هزار و یک شب و همان طور که خودتان استحضار دارید واقعیات تماماً و انحصاراً در صدا و سیما می باشد... لازم به ذکر است که داستان زیر مطلقاً برای بچه های زیر 18 سال توصیه نمی شود زیرا بیم آن است که بوسیله ی این داستان غم انگیز ایشان دق مرگ شوند همان بهتر است که کوچولو های نازنین هر شب از گزارش های نجف زاده لذّت ببرند...
باشد که همه شاد باشند


[+] نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط M.A.K |
بچه های انقلاب

این هفته و اندی که گذشت کلی خون دیدم کلی کتک خوردن دیدم کلی اهانت به مقدساتم را دیدم اما هیچ چیز سخت تر صحنه ای که دیروز دیدم نبود . نزدیک ده دوازده بچه که باتوم به دست در خیابان انقلاب ایستاده بودند از یکیشان پرسیدیم کلاس چندمی ؟ راهنمایی می رفت

به خودم گفتم وای به حال ما در این روزگار می ترسم بازی دزد و پلیس این بچه ها به بازی کتک و تظاهرات تبدیل شود. برای نسل بعد ترسیدم. ترسیدم به مادر های بچه ها گفته باشند آن ها را اردوی فرهنگی آورده اند. این روز ها می ترسم نه از باتوم نه از تهدید هایشان ازآینده ی غریبی که در انتظار است می ترسم . ای تنها روشنی آینده یمان شمشیرت را بیاور این جا دشمن زیاد است دشمن هایی که از پشت تیر می زنند



[+] نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط M.A.K |

حروم زاده ی کوچولوی سیاسی مامانی من !

چند ماهی می شد که از این کوچولوهای مامانیم به بشریت تقدیم نکرده بودم! همه اش تقصیر این حروم زاده بزرگه بود که مدام اذیّت می کرد " کلاً قاعده ای هست که می گوید بچه هر چه بزرگ تر دردسرش بیشتر مادر ها الکی دلتان را خوش نکنید! " این قاعده در مورد داستان های من هم جلوه ای خاص داشت . البته این کوچولوی دوست داشتنی وقتی خواب بودم نطفه اش گذاشته شد که به با بقیه تفاوت دارد و متاسفانه به کشور تقدیم می شود . خداوند این همه فرزند را بر من ببخشایاد!

بله داشتم می گفتم دم دم های خوابیدن بود که زده بود بالا و داشتم حسابی از عشق می ترکیدم. عشق به رقابت . که چه شب ها که ما مردمان با آن نمی خوابیم . حتی گاهی ناله یمان را هم به هوا بلند کرده است . رقابت این موهبتی که همیشه ما را در چالش می افکند و تنها امید برای تحول است... بعد بلافاصله به یاد قدرت افتادم که رقابت همیشه بر سر آن است در این حین بودم که خوابم برد. خوابی دیدم اذغاث احلام ( با تشکر از حسن جان که با تبصره ای ما را در این داستان یاری داند که حکماً مادر معنوی کوچولو محسوب می شوند) :

    سال های اول جنگ جهانی دوم ، من و هیتلر روی تخت خوابی به شکل کره ی زمین
    نور کم و فضا کاملاً رمانتیک!

من : سلام قربونت برم عشقم قیمت یه دونه لب چند؟

هیتلر : احمق زمان ما که ساسی نبوده این چه جمله ایه؟!!!

من : اِ ، راس میگی!

هیتلر : جانم بگو چی کار داری ؟

من : یه راست برم سر اصل مطلب زشته آخه؟!!

هیتلر : آره پسر خجالت نکش

من : ای شیتون فدات بشم بیا نزدیک تر تا بهت بگم

   هیتلر غلط می خورد می آید نزدیک تر

من : می دونی من کلاً دوست دارم ولی...

هیتلر : ولی چی...

من : ولی بعضی ها می گن تو ریدی به قسمتی از این رختخواب ، ابلته من اینو قبول ندارما ، تازه اگر هم کردی آدم کلاً می رینه و می چسه تو زندگی ولی چی طوری آخه؟

هیتلر : وای دورت بگردم بیا ماچت کنم واسه چی ناراحت شم؟

   هیتلر صورتم را ماچ می کند.

هیتلر : پس بذار من برات تعریف کنم . یک روز فهمیدم چه قدر بزرگم اون قدر که رو این تخت جا شم بعد به خودم ایمان آوردم  از چشم های مسخ کننده ام. از هوشم استفاده کردم . بهترین اسلحه ام زبونم بود که بزرگم کرد و الآن هیچ کس جلودارم نیست هیچ کلّه شقی نیست ! البته آینده را نمی دانم

من : من می دانم . تورو عده ای از اون بالا پایین می کشند و سرت را به باد می دهی . برای همین ترجیح می دم بروم یک خواب دیگر ببینم ! خواب کشورم رو دوست دارم...

من روی یک رختخواب به شکل ایران ، عدّه ای به شدت شروع به ریدن به تخت مامانی فنری من کردند من بالا و پایین می پریدم باتوم خوردم ، می خواستم اون جا آباد بشود بلکه سرسبز بشود که ... خامنه ای آمد چراغ ها را خاموش می کند همه جا را تاریک می کند  توی نور شمع زل می زند تو چشم هایم و با من حرف می زند...

خامنه ای : بخورمت این شلوغ بازی ها چیه؟

من : فدات بشم گلم مگه نمی بینی یه عده افتادن به جون این تخت؟

خامنه ای : نه ، کجا؟ من فقط حماسه می بینم...

یک هفته بعد!

خامنه ای : احمق هنوز داری شلوغ بازی می کنی؟!!!

من : چرا نکنم ؟! مگه نمی بینی هوا کردن دارن می رینن ! سیل شاششون داره دانشگاهو از جا می کنه مردم بی گناه غرق می شن ، می خوای اون قدر بشینم تا بوی گند شاششون خفم کنه؟...

خامنه ای : احمق بی شعور هر کی از بوی شاش بدش بیاد اغتشاشگره وابسته به بیگانس .

   بعد میره روی تمام اعتقاداتم تمام اسلامم وای میسه .

خامنه ای : این هایی که به کوی حمله کردند خودتون و تروریست ها بودن و آمدند مسلمون ها رو زدن! بانک ها رو آتیش زند... این ها اصلاً طرف دار های من نبودند !

پس چی فکر کردی ما ریدیم تو صندوق های رای ؟ (هنوز شورای نگهبان به شکایات رسیدگی نکرده ) شما احمق ها هنوز بوی شاش و گل رو تشخیص نمی دید ! صندوق ها کاملا خوش بواند

البته من از کسی حمایت نمی کنم ها آقای هاشمی کلی گله ولی محمود جان با هم خار و مار ایشان را... البته می دانید من اصلاً از محمود حمایت نکردم !

و در آخر این که بزنید همه را بکشید از امروز  که اصلاً ایراد ندارد!

   خامنه ای میاد پایین

من : با این دروغ هات واسه من همه چی تمومه . بقیه داستان به احتمال زیاد این طوریه که یا میر حسین میاد ماچت می کنه یا ....تتو میزاری روی همه و میرینی و همه چیز تموم میشه . من دیگه خسته شدم می خوام از این کابوس بیدار شم دیگه فهمیدم تو این تخت تا تو هستی بوی شاشم هست !

خامنه ای : برو گم شو . آره هستم من دو تا اسلحه دارم که منو رو این تخت گذاشته : اعتقادات تو که میرم روش و  باتوم و اشک آور و تفنگ

   اشک تو چشم هام جمع میشه

من : باشه میرم گم می شم بدون اگه صاحب اون باتوم هایی باش ولی اعتقاداتم رو تا اون جا که بتونم از زیر پات میکشم بیرون ، بقیه اش هم صاحب داره می سپرم به صاحبش که تو امروز درست رفتی جاش دروغ گفتی...

از خواب بیدار شدم با خودم عهد کردم تا این هست دیگر از این خواب ها نبینم!

 

 



[+] نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط M.A.K |

 

                                                 7                     

بعد از سر و کله زدن 22 ساعته با تلیسه هایم بالاخره اختیار کذایی رسید:

6 نفر زیر خانه ی شارپنیمان جمع شدند ، شارپن ها دایره وار دور هم جمع شده بودند تا به هم معرفی شوند . امّا انگار تقدیر همیشه در در نقطه های حساس دوست دارد حماسی باشد ، بترکاند نمی دانم چه بگویم ، شاید برای همین بود که آن شب کومودور در دایره مقابل پنتی بود.

 

همان طور داشت صورت های جمع را برای آشنایی نگاه می کرد که نگاهش به او افتاد ....

آرزو می کرد ای کاش مثل بقیه که گذارا دیده بودتشان نگاهش از او هم رد شود اما دو چشم در مقابلش نگذاشتند این اتفاق بیفتد...

چشم های خودش دیگر از او دستور نمی گرفتند انگار که آن ها هم مقابل سیستم مرکزیشان قیام کرده بودند

بی گدار در چشم هایش خیره شد آن گاه...

انگار که تمام احساسات جهان در دلش ریخت شاد شاد بود اما غمگین غمگین هول بود اما آرامش داشت...

خشک شده بود به این فکر کرد که شاید حتی سلول های مغزش هم از او فرمان می برند...

انگار می خواست از هم بپاشد بدنش که نمی دانست میان تضاد ها چه عکس العملی باید نشان دهد فقط یک پاسخ داد : اشک...

اشک پاسخ مشترک به شادی و غم است...

همه چیز بدتر می شد و آن عکس زیبای روبرویش همین طور پشت اشک محوتر می شد...

کومودور به چشم هایش التماس می کرد اما همین طور اطراف تار تر می شد...

قلبش مثل گنجشک تیر خورده مدام بالا و پایین می پرید انگار می خواست فرار کند...

می خواست این قطره ی شوم را از چشم هایش پاک کند اما می ترسید ، می ترسید همه بفهمند کارش تمام شده است...

طاقت نیاورد پلک زد یک قطره افتاد اما ظاهراً کسی ندید...

دوباره در چشم های روبرویش فرو رفت دوباره اشک ، این بار حتماً می فهمیدند...

نوبتش رسیده بود تا خودش را معرفی کند اما مغزش نمی خواست به نام خودش فکر کند لبش نمی خواست حرکت کند...

 شاید اگر دهان باز می کرد قلبش فرار می کرد...

با مکثی طولانی با صدایی سرد گفت: کو مو دور

هیچ چیز از اطرافش نفهمید تا این که صدایی در مغزش پیچید " پنتی " و بعد یک جمله بود که مثل صدای پای ارتش هیتلر در سرش می کوفت: "  تمام شد همه چیز تمام شد تمام شد همه چیز تمام شد....

 

 

 



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط M.A.K |

 

                                                       6               

بابا و مامان هر جور بود خودشان را به ما رساندند ، من و کومودور شوکه شده بودیم ، حتی یک کلمه هم صحبت نکردیم ،  بابا ومامان نگران بودند فکر می کردند شاید یکهو سیستم مرکزی یک محاسبه ای زده و ما را یه F داده است....

(خیلی باید در این قسمت در مورد نگرانی های بابا و مامان و ناراحتی ما و..و می نوشتم شاید بعدها که دوباره داستان را باز نگری گردم این کار را کردم)

ساعت اختیار تمام شد و من دوباره رفتم پیش تلیسه هایم.

اختیار بعدی

-          زندگی گه بد بویی است . پیف پیییف

-          به به حالا تو این وضعیت شاعر هم شدی کومی؟(مخفف کومودور)

داشتیم می ترکیدیم . شاید نیم ساعت خیره نشستیم ، تمام شادیمان ، تمام طراوتمان رفته بود . کومودور از زندگی شارپنیش شکایت کرد از این که ساده می میری ولی خودکشی نمی توانی بکنی ، چون دست وبالت بسته است. بابا آمد و وضعیت را رصد کرد.

-          همین جوری پیش برید اول اخطار می گیرید ، بعد روانی شناخته می شید ، بعد هم...

پدر ها نگران می شوند ولی دیر به زبان می آورند . وقتی به زبان آوردند بدانید پسر فاجعه ای هستید!

ما یک کلمه هم با پدر حرف نزدیم...

متوجه شدم کومودور دارد تماس می گیرد و حرف می زند. قبل از این که بگویم چی شد باید یکی از زیبا ترین جملات تاریخ بشریت را از خودم در کنم می توانید با آب طلا بنویسدش:" کلّه خر ها همیشه زندگی شایسته ای دارند " کله خر ها عبارتند از آدم هایی که هر کاری که در آن ها ترس ایجاد کند را انجام می دهند مخصوصاً در مواقع بحرانی . معمولا از نظر دیگران کار های آن ها فاجعه ای احمقانه است. این کار های کله خر ها همیشه بهترین کار های عمر آنها می شود.

-          با یکی از رفیق هام تماس گرفتم که نسل اندر نسل از زمانی که سیستم ساخته شد اطلاعاتی از سیستم دارند می گفت سیستم به شما اجازه نمی ده حرکات قبلیتونو تکرار کنید اما حرکات جدید را نمی تونه حدس بزنه ، اون گفت حداقل زمانی که سیستم باید صرف کنه تا بفهمه حرکاتتون موزونه یه روزه فاصله ی یک اختیار تا اختیار بعدی...

-          خوب؟

-          خوب تو اونت!

-          بی ادب نشو زرتو بزن

-          یه فکری دارم ، یه گروه زیر زمینی با حرکات جدید که هر اختیار حرکاتش آپ دیت میشه ، سیستم نمی تونه کاری بکنه

-          نباید کسی بفهمه مخصوصاً بابا و مامان ، حتماً فک می کنند سیستم مرکزی ما رو می کشه!

-          خوب حالا باید یک گروه تشکیل بدیم ، از زمانی که تو اوج بودیم باید بهترینا و خلاق ترینا رو انتخاب کنیم کار سختیه کمتر کسی ازش بر میاد ، این جوری یه گروه فوق حرفه ای تشکیل می دیم و بعد حالیشو می بریم...

-          عالیه قرارو بذار اختیار بعدی ، زیر خونه شارپنیمون ، سخته از این شارپنا پیدا کردن...

آخر اختیار کومودور گفت فقط دو نفر رو پیدا کرده و هم یک نفر که او گفته بود خودش هم یک نفر را سراغ دارد...

از لذّت بخش ترین کار های دنیا کار های زیر زیرکی  است . هر کاری مثلاً یواشکی دست تو دماغ کردن ، مثلاً شاشیدن تو جوب خیابون ، گوزیدن بی صدا تو جمع .... این ها خوب هایش بودند و تمام کار های بد که اکثراً خودشان آن قدر حالی نمی دهند صرفاً زیر زیرکی بودنشان حال می دهد من که بچه ی خوبی هستم نمی دانم می گویند مثلاً دزدی ، اعتیاد ، هم جنس بازی ، X پارتی ، ...

 

 

   



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط M.A.K |
 

                                                          5             

حالا می خواهم یک بحث علمی کنم . فکر می کنید تمام عضلات lateral در نواحی thorax , abdominal , pelvic به چه درد می خورند ؟ با یک آزمایش عملی به این مقوله می پردازیم . همین حالا بایستید ، سعی کنید از شانه به پایین به ترتیب تمام عضلات کناری یک طرف بدنتان را سفت کنید تا... ناحیه ی لگنتان ( pelvic griddle  ( به یک سمت متمایل شود . حال تمام عضلات را شل کرده به عضالت آن طرف بدنتان بپدازید ، بعد به نوبت  این کار را با ریتم انجام دهید و روزانه تمرین کنید ، این طور شما به معتادان قر روزانه جهان پیوسته اید . تبریک می گویم از زندگی لذّت ببرید!

حالا فکر کنید کنید در شارپن محبوس هستید و در اختیار هم نمی توانید به قر روزانه ی خود برسید. اَه ، چه عذابی بود . داشتم حسابی دپرس می شدم.

-          نمی تونم درکت کنم

-          مثلاً همه چیزم رو درک کردی که اینو درک کنی؟!

-          اَه ،چه قدر سگ اخلاق شدی

-          نمی فهمی دردم رو نمی فهمی

-          خوب چرا رو حرکات جایگزین کا رنمی کنی ؟ یه قر شارپنی یکسری حرکات موزون ، امتحانش که ضرر نداره...

این ذهن های خلاق خستند که اول بشریت را نجات می دهند بعد به گند می کشند ، شاخ های این ذهن ها مثل E=m  انیشتن یا باروت داوینچی یا ... همیشه اولش به نظر میاد از خواسته های نشریت نشأت گرفتند ، شاید خیرخواهانه ترین تلاش های یک نابغه اند ... اما وقتی آدم هایی که با E=m  و باروت مردند را حساب می کنی بدجوری یک چیز دیگر است ، هنوز وقتی نظریه ی ...ام را تمام کردم یادم هست ، 5 دقیقه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم بعد تصمیم به کشتن نظره گرفتم . این فکر که نظریه ی بدیهی من چه با خار و مار نسل های بعد خواهد کرد من را از خودم شرمنده کرد.

-          دو بار هماهنگ شارپن رو ببر سمت چپ بیا وسط دوبار راست دوباره وسط من جهت عکسش رو می رم

-          خوبه ؟

-          عالیه

-          حالا دوبار چپ وسط برو بالا بیا پایین دوبار راست

-          هه هه

-          هه هه

-          باید بابا و مامان رو صدا کنیم

پدر و مادر آمدند بعد ما شیرین کاری رر شروع کردیم می شد فهمید دارند از خوشحالی می ترکند . این رو می شد از همه چیزشان فهمید مخصوصاً از چشم هایشان . انگار تمام احساسات یک فرد بیشتر از زبانش از دیگر اندام هایش بیرون می زند ( برداشت بد موقوف! ) قبل از این که حرکتی بکند یا حتی کلمه ای بگوید احساس را می فهمی . امّا اوج این الهام احساس در چشم هاست کوچک ترین احساس ها و حتی گاهی تمام زندگی یک آدم را می توان از چشم هایش فهمید. قضاوت اولین نگاه همیشه درست است چقدر شده که بعد از آشنایی طولانی و عمیق دوباره به نگاه اولت رسیده است . نگاه اول یک چیز را القا می کند مثلاً : مهربان ، افسرده ، الکی شاد ، سکسی ... که به آن شک نکن!

بعد ما رفتیم در فضای باز حرکت زدیم تمام شارپن های عابر جذب می شدند تا آخر اختیار شاید 20 شارپن دور ما جمع شده بودند و حرکاتمان را تکرار می کردند و حال می کردند . وقتی اختیار تمام شد شاید اولین اختیاری را تجربه کردند که دوست نداشتند تمام شود.

اختیار بعدی ، این جمعیت زیاد تر شدند . زیاد تر و زیاد تر و زیاد تر ... ما در حرکات شارپنی به استادی تمام رسیدیم و کلی مشهور شدیم و حسابی مطرح بودیم. جایی نبود که بریم و کلی داف شارپنی غش و ضعف نکنند. کلی آدم بودند برای دیدنمان  لحظه شماری می کرند... بعد بعضی ها حرکات جدید ابداع کردند و رو دست ما بلند شدند و حسابی رقابت بر سر قدرت سنگین  شد!شاید بعد از نسل ها ما اولین افرادی بودیم که به یک قدرت رسیده بودیم . من عاشق قدرتم. از نظر من آنارشیزم بلای جان ماست ، قدرت اگر چه چیز بدی است و موجب تسلط یک فرد می شود اما چیزی به همراه می آورد که جان مایه ی تمام تحولات بشری است اگر نباشد جامعه از بیکارگی می پکد و آن رقابت است .

     طولی نکشید که این بیماری به همه ی شارپنستان سرایت کرد . حتی استفاده از شبیه ساز جنسی هم کم شده بود . انگار میزان مرگ و میر در اثر روانی شدن که اولین عامل مرگ شارپنی بود هم کم تر شده بود. کومودور حسابی در اوج بود هر روز خوش تر و دوست داشتنی تر می شد...

-          خیلی شاخیما

-          آره پسر تهشیم

-          چند حرکت به مغزم زده یادم باشه بهت بگم اجرا کنیم

-          منم همین طور خلاقیت نهایت نداره

-          راس می گی

صدایی آمد همه جا قرمز شد بعد یک صدایی اعلام کرد :

پیام از سیتم مرکزی ، از امروز تمام حرکات موزون با شارپن قدغن است و امکان این حرکت از همه صلب شده است. به علت هدر رفت انرژی بشریت !

جداً این انرژی  بشریت باید جایی غیر از خوشحالی خرج شود ؟ اگر هم درس می خوانیم ، اگر کار می کنیم ، اگر رابطه با دیگران برقرار می کنیم ، اگر نماز می خوانیم... اگر خوشحال نشویم انرژی هدر داده ایم. اما الگریتم های سیستم مرکزی هیچ وقت این موضوع را درک نکردند . سیستم  مرکزی درک نمی کرد محاسبه می کرد ، آن جا بود که فهمیدم روزی اعداد بر بشر حکومت می کنند ، الان به عدد های حساب بانکی ، عدد کارمندان تحت نظر ، عدد قبض خانه ، عدد رتبه ی کنکور... فکر کن

ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را ای کاش یک روز هم شادی بر ما حکومت کند. آمین

 

    



[+] نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط M.A.K |
خداوندگارا به تو پناه می برم از روزی درد نکشم و دردی جانکاه وجودم را نسوزاند...

 

که گفته اند دورانی است که نگه داشتن گنجینه ات از نگه داشتن گل آتش در کف دست سخت تر است...



[+] نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط M.A.K |

من و بال هایم

هیچ از تو دلخور نشدم از آن روز که به من گفتند دو بال در آورده ای ، قسم می خورم هیچ چنگی به دل نمی زند این دانه هایی که با هزار امید شب و روز روی این زمین خاکی می پاشند . برای پر زدن به سویت هر لحظه لبریز از شوقم ، اما مرا مهلتی ده ،  تا برایت بهترین هدیه را پیدا کنم آن گاه بال هایم را خواهم گشود و با افتخار پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  پر خواهم زد  .........

 

 

زندگی دو بال دارد به وسعت.... (سهراب)



[+] نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 توسط M.A.K |
 

 

 

                همیشه از باباهایمان شنیده ایم آن زمان را ، روز های ذوق و شوق مبارزه کردن ، شوق کارهای کوچک و چریکیشان ، روز های رد و بدل کردن کتاب های ممنوعه ، هو کشیدن و شعار دادن در فضا های عمومی ، حتماً استاد ها یادشان هست. آن زمان تعریف می کردند جز قشری از دانشجو ها کسی به فکر کار زشت در روابط دختر و پسر نبود ، فعالیت های مذهبی مذهبی ها و دیگر فرقه ها در دانشگاه خیلی پر شور بود ، آن زمان دانشگاه و استاد ها شخصیت های بزرگی بودند ... 

و ما این روز هایمان را می بینیم روز هایی که دانشجو ها حتی برای ساده ترین نیازهایشان نشسته اند . شوق خاصی دیده نمی شود اگر نخواهیم چشم هایمان را برای تبلیغات ببندیم فساد در محیط آکادمیکیمان موج می زند ، کار های فرهنگی و مذهبی به صورتی دیکتاتوری گونه ، بدون ذوق همگانی انجام می شود ، هر روز با هزار ترفند و هزار مقصد به شخصیت استاد و دانشجو توهین می شود... چرا؟ تقصیر کیست ؟

یک سؤال داشتم حضرت علی (ع) چرا بیست سال در خانه نشست آیا شکننده ی در خیبر نمی توانست به نتهایی گمراهان را مغلوب کند و حکومت عدل خود را به پا دارد؟ آن حضرت علیی که بدون شک حکومتش را حکومت عدل خدا می دانیم...

نه نترس الان آخر شب است که می نویسم ولی پرت و پلا نمی نویسم ، می دانی درست مشکل از زمانی شروع شد که دیگر در محیطمان بعضی از نسل اولی و دومی ها با جو پیش آمده حتی اجازه نداند آن هایی را که بد می پنداشتند نفس بکشند... نه نمی خواهم طرف داری مخالفانشان را بکنم یا حتی طرفداری خودشان را. این جا اتفاق هایی افتاده که به نفع هیچ کدام نبوده و نیست . چیزی که در دانشگاه گم شد تجربه کردن در آزادی است دیدن بد ها برای خوب شدن است حرف لقمان حکیم را که یادتان هست ؟ دارند محروممان می کنند از خیلی چیز ها که مبادا به خطا بیفتیم به جای این که یاد بدهند چگونه به خطا نیفتیم ، این نوشته برای این نبوده و کلی تر از این ها نوشتم ولی مثلا در روابط دختر و پسر به جای این که یاد بدهیم چگونه درست رفتار کنیم هر روز با هزار و یک ترفند کاری می شود که صورت مساله پاک شود وارد ریز مطلب نمی شوم می دانم خیلی ها حساس می شوند یا مثلاً به خیلی از فکر های سیاسی اصلاً اجازه ی ورود داده نمی شود چه برسد به آین که دانشجو بتواند بفهمد و بررسیش کند . نکند دانشجو هنوز آن قدر بزرگ نشده تا خودش بفهمد؟

از روزهای نه چندان دور می ترسم که در صدای دانشجو اگر پاینده باشد که بعید است، یک سردبیر نسل چهارمی خل وضع پیدا شود که از وضع اطرافش برنجد آن گاه بنویسد این وضعی است که عده ای از نسل اولی ها و دومی ها و سکوت نسل سومی ها به وجود آورده اند!!! آن وقت ما هم جزو مجرمان آن سردبیر هستیم اگر ساکت باشیم...

شاید برداشت سیاسی کنید از این نوشته اگر چه اصلاً این گونه نبوده بیشتر درد اجتماعی بوده ولی اگرهم این کار را کردید این نشریه دانشجویی فرهنگی سیاسی به ثبت رسیده است

دوستدارتان سردبیر           

 

 



[+] نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط M.A.K |
4
باز هم می گویم من شانس تخیلیی دارم . داستان می توانست خیلی وحشتناک تر از این حرف ها باشد ، مثلاً من روی پای یکی از همین آدم های شارپنی فرودم می آمدم بعد با او نمی توانستم ارتباط بر قرار کنم و او من را بیرون می انداخت جایی که هوا نبود و گاز های سمی بود و من می مردم. حتی اگر یک ذره بهتر هم فکر کنی اگر توی یک شارپن خای هم می افتادم ، آن وقت باید با این آدم های ملال آور سر و کله می زدم و به احتمال زیاد با دیدن این جهان گهی روانی می شدم ! قانون دیگری از سیستم مرکزی هست که به محض بروز علایمی که سیستم تشخیص دهد فرد دارد روانی می شود ، اول تلاش می کند بازیابی سلامت شود بعد اگر نشد به سادگی می میرد تا یک بچه داف دیگر جایش را پر کند زیرا آدم روانی یعنی شارپن روانی و شارپن روانی قدرت زیادی برای تخریب دارد...
از همه ی این ها که بگذریم من به پست شارپن (بخوانید آدم) فوق العاده ای به خورده بودم به نام کومودور کسی که دیئانه ی باستانی ها (بخوانید ماها) بود.
یکی از دو ساعت های اخیارمان بود که کومودور به من گفت می خواهد قشنگ ترین قسمت زندگیش را به من نشان دهد . ما به جایی رفتیم که شارپن ها چند تا چند تا دور هم بودند ، من رو یاد کافه می انداخت ولی این جا نمی شد قهوه خورد چون ما تو شارپن بودیم ، به نظر من از مهم ترین نهاد های بشری کافه است جایی که ملت می نشینند و شِر می گویند و یک چیز می خورند یا می کشند ، حتماً در عصر حجر بعد از اتاق خواب دومین مکان ضروری غارشان کافه بوده ، از قدیم ها در تاریخ ما این نهاد به اسم قهوه خانه وجود داشته و برای همین دلایل بود که نمی شد کافه در داستانم نباشد.
کومودور گفت چشم هایم را ببندم وقتی باز کردم (چشم هایم را) دو شارپن را جلویم دیدم بعد کومودور گفت : "خانه" "وا" "ده" بعد مردی که جلویم بود را نشان داد گفت :"بابا" و یک زن را نشان داد و گفت :"مامان" حدس می زنید اولین چیزی که من گفتم چی بود؟
- یعنی بابات مامانتو تونسته...
همه یشان خندیدند مرد میان سال گفت :"نه ، پسرخوانده مادرخوانده و پدرخوانده بهتره" مرد میان سال هم با زبان ما حرف زد چشمم چهارتا شد ! بعد نشستیم و چهار نفر چشم در چشم با زبان باستان سخن گفتیم ، حتی برای من یعنی یک باستانی هم هیجان داشت به نوعی مفهوم تف تو روح پیشرفت گهی بود و گر نه ارتباط ذهنی از راه دور هم بود به صورت کاملاً گشاد و بی هیچ صرف انرژیی...حوصله اش را ندارم تمام حرف های آن دو ساعت را بگویم . اما چیز های قابل توجه را می گویم.
هیچ وقت کومودور را آن همه شاد ندیده بودم به تنهایی به قول قدیمی ها نوک و همه چیز جمع را چیده بود ! تند تند حرف می زد و انگار هر کلمه اش یک جوک بود ، حتی از هیجان سرخ شده بود. کومودور شاد و من بعد از چند روز بود که شادی واقعی را تجربه می کردم ، النته واقعاً ما هم کمتر شادی واقعی را حس می کنیم . اما خداوند شادی را واگیردار آفرید بعد تمام آدم های الکی شاد را آفرید تا ملّت از شدّت غم نمیرند . به شخصه به این آدم ها به اندازه ی پیامبران (یه کم شاید کم تر) اعتقاد دارم...
یک چیز جالب دیگر فهمیدم این که بابا و مامان 65 سالشان بود و من اصلاً آدم پیر ندیده بودم . از بابا پرسیدم
- چرا پیری ها این جا نیستند؟
- چون می میرند
- از چی؟!
- می میرند چون چیزی نیست تا آدم ها را بکشد.
- پس یعنی چی آدم ها را می کشد؟!
- سیتم مرکزی
- تو دهن این سیستم مرکزی همین جوری جون آدم ها را می گیرد؟
- نه بچه ، روانی می شوند که می میرند. وقتی بیماری نباشد وقتی تصادف نباشد خوب ملّت بد بخت به چه بهانه ای بمیرند؟
موضوع غم انگیزی بود این مکالمه و عجیب من را یاد پزشکیمان انداخت . گفتم توی داستان باشد. اما بابا گفت "خانه" "وا" "ده" باعث شده که زنده تر بماند (منظورش همان بیشتر عمر کردن است) بابا گفت که او و مامان هم عاشق ماها هستند و کلی خوشحالند که یک بچه ی دیوانه دارند...
وقتی به خانه ی شارپنی خودمان (جایی که من و کومودور بودیم) رسیدیم ، از غصه ترکیدم کومودور کلی برایم ناراحت شد فکر کرد من دلتنگ خانواده ام شدم . با مهربانی به من گفت تو هم عضو خانواده ی ما هستی... اما به چیز دیگری فکر می کردم
واقعاً ما هم "خانه" "وا" "ده" داریم؟ دعاهای شبانه ی مامان و باباتون ، جیب باباتون ، دعوا های اعتیاد آور شما و خواهر برادرهایتان ، غذای مجانی خانه و... را حذف کنید . ببینم تا حالا چند بار دور هم با هیجان با هم صحبت کردید؟ ما هم "خانه" "وا" "ده" نداریم باور کنید...




[+] نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط M.A.K |
مطالب گذشته


Copy Right © http://mohsenkafi.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH