ما،ترس،ابهام
راستی موضوع نوشته ام چی بود؟ روز های طاقت فرسای قبل امتحان که نبود نه اشتباه نکن کابوس شب امتحانم نيست! وای، صبح که پا شدی و دير شده و هول هولکی ميای سر امتحانم نيست!موضوع ظاهراً يک چيزی توی ساعت واقعه است. ساعت امتحان
يکبار که توانستی تو ساعت امتحان از خودت بيای بيرون،يک نگاه به اطرافيات بينداز. اگر هم نتوانستی خودت را تحليل کن.يک چيز انکار ناپذير توی تو و بقيه وول می خورد.
کنکور يادم هست خيلی قبل از کنکور سر آزمون رفته بودم. آن موقع ترسم را تحليل کردم.صندلی آزمون که موجود خطرناکی نبود، در ورق امتحان هم که داستان وحشتناک نمی نويسند، مداد خودکارم هم که يک دفعه غول نمی شوند من را بخورند. خوب پس نتيجه گرفتم ترسم يک حس کاذب بوده و کلّی تلقين کردم نمی ترسم. اما چند دقيقه به امتحان مانده بود که ديدم قلبم تند می زند، جای شما خالی يک قضای حاجت فوری هم واجب شد که بلا به دور آن قدر انرژی در آن مصرف شد که فکر کردم الآن رکتم و ژژنوم و ... خودم را دفع می کنم، باز هم که نشستم ديدم انگار يک چيزهايی باقی مانده و بازگشت به دستشويی و... تا کنکور
بعد کنکور خيلی برايم آن ترس تعجّب داشت، حالا هم خيلی کم برای من و برای خيلی از دختر ها(به علت احساسات اضافه!) سر امتحان ها باقی مانده است(آقايان کم بودند از جامعه آماری حذف شدند). راستی از چی می ترسيم؟ نمره ی بد؟ برايمان اهميت دارد ولی نه آن قدر که بترسيم(و گر نه همه درسخوان شده بودند)، نمره ی خوب گرفتن که ديگر هيچ!
دقيقاً از نمره ی خوب يا بد گرفتن می ترسيم. از چيزی به اسم ابهام ، من تمام ترس های زندگيم را که بررسی می کنم اين ابهام هست، ترسم از آينده ابهام آن است،ترسم از مرگ ابهام بعدش،ترسم از تاريکی ابهام،ابهام،ابهام،ابهام...
راستی بايد با ابهام چه کرد، من مقابل ترس يا شايد حالا بهتر بگويم ابهام، آدم ها را سه دسته می کنم:
آن هايی که ابهام را مبهم رها می کنند، می ترسند، می لرزند، قلبشان تند می زند. از کوچکترين تغيير يا حرکتی می هراسند. زيادند ولی به شمار نمی آيند.
آن هايی که ابهام را هميشه منفی می بينند. کسايی که قبل از هر کاری شکست خورده اند، يعنی قبل از امتحان اطمينان دارند که خراب می کنند. کم نيستند زياد هم نيستند.
معدود آدم هايی هستند که در ابهام ها ايمان دارند که برده اند! آن ها ابهام را دوست دارند، چون پله ی پيش از موفقيّت است. از هيچ کاری يا تغييری نمی ترسند. در يک کلام اسطوره اند!
باشه...خوب... می دانم دسته بندی هايم مطلق نيستند يعنی آدم گاهی بين دسته ها شناور است. ولی بياييد در همه ی کار هايمان اسطوره باشيم مثل رستم نترس،مثل آرش قوی،مثل کاوه تکه چرم هايمان را بی واهمه به نيزه بکشيم و همه را تغيير دهيم. بدون ترس بدون ابهام...
راستی موضوع نوشته ام چی بود ؟ ترس ؟ اسطوره ؟ کاشکی در مورد آن ايمان هم می نوشتم چيزی که تو زمانه ی ما گم شده ، کاشکی در مورد مرگ هم می نوشتم در مورد آدم هايی که از ابهام بعدش نمی ترسند يعنی ايمان دارند.......
|